خرید بک لینک

ببخش اگه نبودم اونی ک میخواستی.دوست داشتم باشم..بلد نبودم.تو هم دیگه فکر من نباش.غصه نخور.نیا از پشت میله های آسایشگاه یواشکی نگام کن.خوبم..خیال کن دیوونه یه شب خوابید تو حوض خالی مورچه ها خاک ریختن روش کلاغ واسش مرثیه خوند،برف اومد...همه یادشون رفته منو..تو هم بخند و بگذر و فراموش کن که دنیا محل گذره..

برچسب: نویسنده: آریا افشاری تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:52

یه cm ای داشتم که متاسفانه آدرس نداشت،پاسخشو اینجا میگم،،
دوست عزیز!کسی که داره میره،هر جور هم که باشه،بلخره اونیه که یه زمانی عاشقش بودیو و با تموم وجودت میخواستیش. و لایق این نیست با به درک و گور باباش بدرقه بشه.دل آدم که لباس نیست هر روز وصله پینه ش بزنی..پس بذار اون عشقت تا ابد برات مقدس بمونه..نه دنبال مقصر بگرد نه خودتو اذیت کن.

برچسب: نویسنده: آریا افشاری تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:52

دیشب خوابت را دیدم...بعد از سالها! بعد از سالها باز حس کردم همان دختر نوجوان چهارده ساله ام که حاضر است برای یک لحظه دیدنت جان بدهد...همانی که آرام صدایت بزند*** جانم و بارها جانش برود و برگردد تا تو بگویی جانم...صدایت بزند و تو صدایت را قنداق آرامش او کنی...نگاهت کند،سرت را زیر بیندازی و آرام یا علی بگویی...خدا چه داند..شاید دوباره سالها بعد،در هیاهوی زنی میانسال،دخترش به سوی او آید و بگوید یا علی را چطور مینویسند؟!؟ و شاهد قطره ای اشک روی گونه ی مادرش شود.

برچسب: نویسنده: آریا افشاری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 22:04

بیست روز دیگر هجده سالگی ام تمام میشود..و من متعجب از این که سالهای نوجوانی ام چه بیهوده و بیخودی گذشت!مثل دوران کودکی ام، و همینطور خردسالی ام.بنا بود هجده سالگی بهتر از این ها باشد.اما مگر همه چیز

برچسب: نویسنده: آریا افشاری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 22:04

وقتی نبودم نون گوشیو منفجر کرده بود.. کاش بودی..الهی همیشه باشی..با کلی ایموجی ناراحت..حالا ک اومدم بعد چند مین یهو رفت:/ چ خبره چ وضعشه

برچسب: نویسنده: آریا افشاری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 22:04

صبح حسابان خوندم، بعدظهر گسسته، عصر هندسه...رسمن مغزم پاچید!نشستم یکم مبانی بخونم ذهنم آرامش بگیره،همین ک باز کردم گرخیدم...تناسب طلایی!!!!

برچسب: نویسنده: آریا افشاری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 22:04

نمیدونم چرا دلم نمیخاد الف متوجه صمیمیت بین من و نون بشهنمیدونم چرا با اینکه میخام ازش فاصله بگیرم اما گاهی اوقات به طرز احمقانه ای باهاش گرم میگیرم و صحبت میکنمنمیدونم چرا میم علی رغم حرفاش،بهم بی مح

برچسب: نویسنده: آریا افشاری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 22:04

از جلوی خانه رد شدم،اری..همان خانه،جایی که شب ها را در آغوشش صبح کرده ای،همان جایی که از تو دوستت دارم هایت را شنیده و جایی ک هر دم لبانش را بوسیدی..همانجا.یعنی جهنمِ من

#چرت_و_پرت_نوشت

برچسب: نویسنده: آریا افشاری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 22:04

نمیدونم من هم شیش سال بعد مثل میم (خواه پیروز یا شکست خورده)میتونم از فرزانگان بنویسم و براش ابراز دلتنگی کنم یا اعتراف کنم دوسش دارم؟بلافاصلع به خودم جواب منفی دادم.(این ک تنها نکته ی مثبتش برای من د

برچسب: نویسنده: آریا افشاری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 22:04

رفتی...گذاشتیمونو رفتی...دخترتو..پسرتو.. و همسری که باید کوه صبر باشه....شاید قبل ازین ک هق هق های خودمو بشنوم فکرشو نمیکردم چقدر برام بوی باباجی رو میدادی..روحت شاد عمو جانم❤

برچسب: نویسنده: آریا افشاری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 22:04

صفحه بندی